ذبيح الله صفا

566

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

كسى كز كوى دلدارم برآيد * مرا ديدارش از جان خوشتر آيد وگر خورشيد روى او ببينم * در آن ساعت شب هجرم سرآيد اگر خورشيد رخسارش بتابد * ز هر جانب چو خور سيصد برآيد وگر بادى كند بر زلف او راه * ازو صد سال بوى عنبر آيد زهى آرام جانى كز لطافت * اگر خواهى لبت جان‌پرور آيد يقين دانم كه در ميدان عشقت * چو من بيچاره عاشق كمتر آيد مرا از تو بجز پرسش طمع نيست * ز دستت اين قدر دانم برآيد به حق دوستىكش دست‌گيرى * چو بدر از عشق تو از پا درآيد * * نديدم چون تو زيبا دلپسندى * نباشد چون لبت در لطف قندى رخت هست از صفا فرخنده ماهى * قدت هست از خوشى حصن بلندى كه باشد روح با لطف تو ؟ بارى * چه باشد عقل در كويت ؟ نژندى تو اى چشم نكورويان همى سوز * براى چشم بد گه گه سپندى شدم سرگشته از من رو مگردان * بساز از لطف با من روز چندى ز خون بدر جاجرمى چه خيزد * كه باشد تيره روزى مستمندى * * بر مه از عنبر نقاب افگنده‌اى * سلسله بر آفتاب افگنده‌اى همچو چنبر چرخ را خم داده‌اى * ز آنكه در زلفين تاب افگنده‌اى حور راز آن چهره از ره برده‌اى * خلق را در اضطراب افگنده‌اى بىمحابا بر سر بازار عشق * عاشقان بىحساب افگنده‌اى بدر جاجرمى مسكين راز عشق * از خور و آرام و خواب افگنده‌اى * * با عقيق لب او لعل بدخشان كم گير * با گل عارض او لالهء نعمان كم گير